سنت و مدرنیسم
سلام به دوستانی که با من همراه می شوند و این مطلب را می خوانند. دیروز اتاقم را ترک کردم برای اینکه به محوطه بیرون بروم و هوایی تازه کنم. روی نیمکت کنار خانم اولا نشستم. میشل دختر او با پسری در حال خوش و بش و سیگار کشیدن بودند. گاه خنده های بلندشان سر به آسمان می کشید. خانم اولا گفت:" دوست پسرش است."
گفتم:" اوه چه جالب. بعد از مدتی دوست پسر میشل خداحافظی کرد . آن دو چنان عاشقانه یکدیگر را بوسیدند که گویی قرار است مدتی از هم دور باشند. خانم اولا با افتخار و سر بلندی گفت:" که ماریا دخترم هم با دوست پسرش زندگی میکنه."
این حرفها برد مرا به سالهای گذشته. چقدر فاصله است بین فرهنگ ما و اینها. چقدر مدرن و رومانتیک. سالها همچنان می گذرد ولی نه ما دست از سر سنت برمی داریم و نه سنت دست از سر ما. برای اینکه بهترین باشیم و همچنان آکبند و دست نخورده بمانیم خود را تسلیم ازدواج می کنیم، آن هم ازدواجهای هندوانه ای. چه سختی ها به خود می دهیم و چه لذتها که از آن محروم می شویم. امیدوارم رفته رفته جامعه ایران از آلودگیها و ناامنیها پاک شود تا والدین هر لحظه به بهانه جامعه فاسد و خراب است روزهای مان را تباه نکنند.
