Saturday, September 22, 2007

تولد وبلاگ

امروز کودکی به فرزندی برداشتم. در یک روز ابری در گوشه ای دیگر از کره زمین ، در یک روز گرم و آفتابی در خاک زادگاهم. کودک من وقتی پا به جهان هستی ام گذاشت که من در باغهای کودکی شاعری غریب پرسه می زدم و با گاز زدن سیب سرخ خاطرات او به دنبال تکه های گمشده خود می گشتم. آری امروز روز وصل چهره جان با خیال تشنه است. چهره جانی که بغض هایش را در کوهستان ها ترانه می کند و خیال تشنه ای که در سرزمین خیس سامی ها برای کودکان تشنه لالایی عشق سر می دهد.
نگار طاری

Saturday, April 30, 2005

سنت و مدرنیسم

سلام به دوستانی که با من همراه می شوند و این مطلب را می خوانند. دیروز اتاقم را ترک کردم برای اینکه به محوطه بیرون بروم و هوایی تازه کنم. روی نیمکت کنار خانم اولا نشستم. میشل دختر او با پسری در حال خوش و بش و سیگار کشیدن بودند. گاه خنده های بلندشان سر به آسمان می کشید. خانم اولا گفت:" دوست پسرش است."
گفتم:" اوه چه جالب. بعد از مدتی دوست پسر میشل خداحافظی کرد . آن دو چنان عاشقانه یکدیگر را بوسیدند که گویی قرار است مدتی از هم دور باشند. خانم اولا با افتخار و سر بلندی گفت:" که ماریا دخترم هم با دوست پسرش زندگی میکنه."
این حرفها برد مرا به سالهای گذشته. چقدر فاصله است بین فرهنگ ما و اینها. چقدر مدرن و رومانتیک. سالها همچنان می گذرد ولی نه ما دست از سر سنت برمی داریم و نه سنت دست از سر ما. برای اینکه بهترین باشیم و همچنان آکبند و دست نخورده بمانیم خود را تسلیم ازدواج می کنیم، آن هم ازدواجهای هندوانه ای. چه سختی ها به خود می دهیم و چه لذتها که از آن محروم می شویم. امیدوارم رفته رفته جامعه ایران از آلودگیها و ناامنیها پاک شود تا والدین هر لحظه به بهانه جامعه فاسد و خراب است روزهای مان را تباه نکنند.

Monday, April 11, 2005

انتظار

خوشتر ز عشق و محبت و باغ و سار چیست؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست؟
حافظ

بیست و سه روز از آغاز بهار می گذرد. ده روز را در آسایشگاهی گذرانده ام که مراقبت از کودکان و خانواده ها در شرایط اضطراری می کنند. بهار ، عشق و زندگی از راه رسیده است ولی هنوز پایان انتظار فرا نرسیده است.
دیروز به دوستم گفتم:" در عرض چند سال سختی هنوز زمستان به این سختی را نگذرانده بودم. حالا هم که بهار دلش نمی خواد خودش رو نشون بده. هنوز جوانه ای کوچک سر درخت و بوته ای ندیده ام."
گفت:" چهار روز آفتاب بود برات بسه دیگه."
گفتم:" ای بابا از این هم باید دریغ کرد؟"
گفت:" همین که آفتاب رو دیدیم کافیه."

Saturday, April 02, 2005

زندگی در غربت

خیلی فکر کردم چه بنویسم که دل خواننده ام از آغاز نگیرد. سعی کردم به بهار فکر کنم و شکوفه هایش. اما شکوفه ای بر درختی ندیدم. گفتم از بچه هایم بنویسم و شیرین کاری هایشان اما چند روزی است که آنها هم فقط گریه می کنند و بهانه می گیرند. گفتم از خودم بنویسم و سیزده بدر اما همه روز را در رختخواب افتاده بودم و حتی حال اینکه لقمه نانی در دهان بگذارم نداشتم.
روزها روزهای سختی است. پناهجو بودن، نادیده گرفته شدن و در لحظه های پر التهاب جواب ردی یا قبولی اقامت پرپر شدن چنان آدم را از حال و کار می اندازد که حالی برای حفظ روحیه نمی ماند .
بهرحال تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی را شروع کنم تا شاید رفته رفته از این حال و هوا هم دربیایم.
لازم می بینم از دوست خوبم مجید زهری تشکر کنم که زحمت کشید و این وبلاگ را سر و سامانی داد تا من بالاخره پس از چند روز تاخیر نوشتن را آغاز کنم. امیدوارم در روزهای آینده بتوانم با واژه های شاد پذیرای شما دوستان خواننده باشم.

با سپاس زهرا طاری